خداحافظ بلاگفا
از اینجا اسبابکشی میکنیم به وبلاگ جدید. نوبادی دیگه اینجا چیزی نمینویسد و فقط برای آرشیو مطالب قبلی اینجا خواهد بود. آدرس وبلاگ جدید این است:
خداحافظ بلاگفا!
از اینجا اسبابکشی میکنیم به وبلاگ جدید. نوبادی دیگه اینجا چیزی نمینویسد و فقط برای آرشیو مطالب قبلی اینجا خواهد بود. آدرس وبلاگ جدید این است:
خداحافظ بلاگفا!
نوبادی همچنان کتاب رابطه از تالیفات محمدجعفر مصفا را در دست دارد. امروز داشت با خودش فکر میکرد از این کتاب موضوعی را در وبلاگ نقل کند که دید خود کتاب بهتر وشیواتر و رساتر از هر نوشتهای و نقلی موضوعات را بیان کرده.
پس یک لطفی در حق خودت بکن و این کتاب رو بخون. خوندهای؟ باز هم بخون!
اینها را ببین تا یک چیزی بگم برات:

دیدی؟ حالا گوش کن. میگن یک نفر بوده غشی بوده. یعنی گاه و بیگاه غش میکرده. اما عجیب این بوده که هر وقت غش میکرده طرف زنها غش میکرده!
هویتفکری دائماً در حال غش کردنه، منتهی اونوری! آیا ما یک بار نباید از خودمون بپرسیم که این فکر چرا همیشه به طرفی حرکت میکنه که باعث رنج و آزار و نارضایتی ماست؟! چرا همیشه به سمتی غش میکنه که ملامت کردن ما، نارضایتی ما، احساس غبن و بدبختی ما و هزار رنج دیگه رو برای ما داره؟!
آدم عکسهای بالا رو که میبینه بخودش میگه چطور هست که ذهن من همیشه با مقایسهء "شخصیت"ََ، وضعیت ثروت و بهداشتم با "شخصیت"، ثروت و بهداشت دیگران باعث رنجم میشه، اما یکبار برعکس عمل نمیکنه؟! یعنی چرا مقایسههایی که ما میکنیم در جهتی نیست که شکر و رضایت ما رو بیاوره؟!
هین و هین ای راهرو بیگاه شد...
یکی از کارهای خوب برای کسانی که مشغول سلوک و خودشناسی و تامل و دقت در درون خودشون هستند اینه که دقت کنیم خاستگاه و منشاء اعمال و رفتار ما چیست. و آن خاستگاه را ببینیم، مکانیسم آن را (بدون نکوهش و ملامت یا تحسین) ببینیم و بشناسیم.
مثلاً یک کار خوبی که تو همین الآن میتوانی بکنی اینه که از خودت بپرسی چرا این متن رو داری میخونی! آیا این کار برای حصول چیزی است؟! آیا برای اینه که آرامشی حاصل کنیم؟ علتش چیه؟ (توجه داشته باشیم که این "چرا" بمعنی توبیخ نیست. صرفاً برای شناخت است، بدون نکوهش کردن خود یا تحسین کردن).
این تامل را به تمام اموری که هر لحظه انجام میدهی(یا میگویی، یا میشنوی ...) تعمیم بده. دقت کن خاستگاه کجاست.
این شعر را خواند و یاد نوشتهء سر در سایت محمدجعفر مصفا افتاد:
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند "صبح" تو را "ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانیات کنند
شعر از فاضل نظری
یکشنبه سیزدهم شوال است. از دست ندیم شب دوشنبه رو!
سکوت شاید اصلیترین موضوعی باشه که محمدجعفر مصفا و کریشنامورتی و همینطور مولانا به اون دائماً اشاره میکنند. آخر غزلهای مولانا معمولاً به توصیه یا اشاره به سکوت تموم میشه.
اصلیترین لم برای تحقق سکوت نگاه است. تماشای صرف، بدون رد یا قبول، بدون تعبیر. فقط و فقط نگاه. نگاه به چی؟ نگاه به آنچه هست. "آنچه هست" چیه؟ آنچه در ذهن داره میگذره، فکر، فکرها. نگاه کن که این فکرها چطور دارند پشت سر هم قطار میشند.
تشبیهاً خودت رو مثل یک تماشاگر فیلم بدون که نشستی داری فیلم فکرها رو تماشا میکنی. رفته رفته درمییابی که حتی این کسی هم که داره فیلم رو تماشا میکنه، خودش جزو فیلمه! و رفته رفته هیچ، عدم و نیستی رو تجربه میکنی.
اهل تجربه باش، این صد بار! نشین راجع به این فکر کن كه حالا بعدش چی. برو و سکوت رو عملاً تجربه کن. خلوت کن و به مراقبه بشین.
از ما گفتن!
قرار بود کمی دربارهء سکوت بنویسیم. (دوستی میگفت یک آقایی چهل شب دربارهء فایدهء سکوت کردن صحبت کرده!)
خوب این را همه میدانیم که یک سکوت زبانی داریم و یک سکوت درونی، ذهنی. سکوت زبانی که مورد نظر ما نیست در اینجا. ما میخواهیم دربارهء سکوت درونی، سکوت ذهنی صحبت کنیم. ما دائماً در ذهنمان مشغول حرف زدنیم، اینطور نیست؟! با خودمان داریم حرف میزنیم. تصاویر ذهنی را جابجا میکنیم و این جابجایی را "تفکر" نامیدهایم. "تفکر" اصولاً چیزی جز سنجش و نقل و انتقال دانستهها نیست. با تفکر نمیشود به چیزی نو و تازه دست یافت. آنچه نو و تازه است معنوی است و معنویت با تفکر بدست نمیآید. فکر اصولاً نمیتواند بیرون از حیطهء دانش باشد. دانش، اندوختههای حافظه است. و آنچه در حافظه است تصاویر ذهنی است که تازه نمیتوانند باشند، کهنهاند.
ما با حرف زدن درون خود این تصاویر و اندوختههای کهنه را دائماً جابجا میکنیم. سکوت یعنی متوقف شدن این جابجاییها و نهایتاً دست برداشتن از این کهنهخواری. و در ادامهء آن، درک و تجربهء تازهگی روانی.
حال سئوال اینست که این سکوت چطور متحقق میشود. چه لمی میتوان در کار کرد تا این سکوت را تجربه کنیم؟
آنچه را ما دانش روانی خود میدانیم، نقلقول دیگران است. من میگویم مشاهدهکننده و مشاهدهشونده یک چیزند. حال سئوال این است که آیا این یکی بودن را من در خودم احساس میکنم، درک میکنم، میبینم؟ یا چون دیگری آن را گفته است من هم آن را تکرار میکنم؟
اگر من آن یگانگی را در خود احساس میکردم آیا از "خود" و رنج و مسائل آن فارغ نبودم!؟
کریشنامورتی