تبليغاتX
تاملات

تاملات

    جریان اون جوک اینه که بطور سمبلیک، اون فردی که هر روز می‌آمده و جيش مي‌کرده و مي‌رفته، مثل هويت‌فکريه! چطور؟ اينطور که هويت‌فکري هميشه مي‌خواد خشم رو باعث بشه و خودشو ارضاء کنه. خيلي چيزا رو هم بهونه مي‌کنه و ظاهر منطقي بهش مي‌ده. ميخ داشتن بهونه است، ميخ نداشتن هم بهونه است! يعني دو تا چيز متضاد!! اگه درست انجام بدي، ميگه چرا اينجوريه، پس من خشمم رو خالي مي‌کنم. اگه حتي برعکس همونو انجام بدي(يعني ميخ هم داشته باشي،) باز مي‌گه چرا اينطوريه! خلاصه ميخ بهونه است، چه داشتنش و چه نداشتنش!

    ما آدمهاي هويت‌فکري‌يي هم همينطوري هستيم. هر چيزي رو مستمسک قرار مي‌ديم براي خشم ورزيدن. حالا وقتي ما بدرونمون توجه کنيم، مي‌بينيم که هويت‌فکري مي‌خواد من رو به خشم ورزيدن واداره، و الکي چيزي رو فقط بهونه مي‌کنه، جوابش اينه که عزيز من اين چه منطق‌تراشيهاييه که مي‌کني؟ بيا جيشتو بکن و برو!

    بگذريم. ديروز رفته بودم خونهء دختر عمه، بعد از ماه‌ها. دختر و پسر کوچکي داره. به دخترش گفتم پرستو جان، پارسا (داداش کوچکش) صبح‌ها ساعت چند از خواب پا مي‌شه؟ گفت: پارسا "لنگ شيش" از خواب پا مي‌شه، مامان مي‌برتش مدرسه!

 (می‌گم وبلاگ ما هم داره پدر مادر دار مي‌شه‌ها! بزرگان به ما نظر مي‌کنند! امروز ديدم مدير وبلاگ آقاي مصفا هم بديدن ما آمده.)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت   توسط nobody  | 

    خب، سئوال اين بود که کدام وجه از هويت فکري عامل تحريک و واداشتن فرد به فحش دادن به ديگران است؟ دقيقتر اينکه کدام تاثير هويت فکري در روان انسان است که انسان را به چنين کارهايي وا‌مي‌دارد؟ همانطور که بعضي از دوستان هم اشاره کرده‌اند، دليل اين کار "ميل به ارضاي خشم" است. من ميل دارم خشم دروني‌ام رو با فحش دادن به اين و آن ارضاء کنم. (که البته عملاً‌ مي‌بينيم که نتيجه‌بخش هم نيست. بطور موقتي شايد چند لحظه‌اي آرام بگيرم، ولي باز خشم برمي‌گرده و آمپرش باز بالا مي‌ره. حالا چراشو مي‌گم.) پس تا اينجا معلوم شد که علت اين کار "ميل ارضاي خشم" است. و مي‌دانيم جمع‌شدن اين خشم زير سر هويت فکري است. (مکانيسمش رو يکي دو پاراگراف بعد توضيح مي‌دم.)
     يه کمي حاشيه بريم. فکر مي‌کنيد ارضاي خشم (مثلاً بوسيلهء همين فحش دادن‌ها)، اگه بصورت ناشناس باشه، فرد احساس بهتري داره يا اگه آشکارا باشه و ما اون فرد رو بشناسيم؟!  مسلمه که فرد وقتي بصورت ناشناس ناسزا مي‌گه، احساس آرامش (کاذب البته) داره، تا اينکه بخواد براي ديگران شناخته شده باشه. چرا؟ بدليل اينکه يک گوشهء هويت فکري دائماً داره ملامتش مي‌کنه که "فحش دادن کار غيراخلاقي است و اگر ديگران بدانند که از شخصيت تو (هويت تو) چنين کاري سر مي‌زند، هويت مشعشع تو زير سئوال مي‌رود." پس بهتر است کسي "تو" ي فحش دهنده را نشناسد!
    نمي‌دانم حرفم روشن است يا نه. ببين، من اگه بيام و بصورت ناشناس فحش بنويسم، ديگه از تو ترس ندارم که "هويت" من، "من" من  پيشت زير سئوال بره! اما وقتي تو "من" رو بشناسي، (و در حقيقت من بدونم که تو "من" من رو مي‌شناسي و در عين حال مي‌بيني دارم فحش مي‌دم،) اين نگراني رو دارم که مبادا "من" زير سئوال بره! اينطور نيست؟!  پس در ناشناس بودن اساساً آدم راحتتره. ناشناس بودن هم يعني بي‌هويت بودن. هويت‌داشتن آدم رو نکبتي مي‌کنه. آرامش رو از آدم مي‌گيره.
    يادم مي‌ياد يکي از دوستانم مي‌گفت مدتي رفته بوده يک کشوري و حدود يک ماه در جايي زندگي مي‌کرده که هيچکس از اطرافيانش اون رو نمي‌شناختن. تعريف مي‌کرد مي‌گفت چنان احساس راحتي داشتم تو اين مدت که نگو! انگار به هيچکس هيچ بده‌کاري شخصيت و هويتي نداشتم. – شايد بعداً باز به اين موضوع پرداختيم. موضوع قابل تأمليه.
    خب، برگرديم سراغ موضوع ارضاي خشم، و علتش. پس فهميديم که دليل فحش دادن‌ها و اصولاً ناهنجاريها، ميل ارضاي خشم است و آن هم باعثش هويت‌فکري است. حالا ببينيم مکانيسم اين روند چگونه است، يعني خود اين خشم چطور شکل مي‌گيره، ريشهء اين خشم چطور پا‌مي‌گيره، که بعداً ميوه‌هايي مثل فحش و ناهنجاريهاي اجتماعي رو به بار مي‌آره.
    در اين مورد (مکانيسم شکل‌گيري خشم در فرد)، مصفا توي کتاباش خوب و روشن توضيح داده، و چونکه دوستاني که اينجا هستند، فکر مي‌کنم، کتابهاي ايشون رو خونده‌اند، اونها رو مکرر نمي‌کنم. اما خلاصه‌ش اينکه: مي‌دونيم جامعه‌(مدرسه، تلوزيون، پدر و مادر، خاله و عمه و دايي و عمو و ...) هويت رو به فرد القاء مي‌کنند. هويت يا همون "خود"، "من" و ... رو. و مي‌دونيم که اين هويت و "من"، واقعيت نداره و تماماً فکري و ذهني است. جامعه به من "هستي" القاء مي‌کند. يک "هستي" ذهني و فکري، خيالي و پنداري، نه واقعي. مثلاً به من انسان القاء مي‌کند "تو ايراني هستي"، "تو مسلمان هستي"، "تو مسيحي هستي"، "تو فرانسوي هستي"، "تو باشخصيت هستي"، تو ايني، تو آني، و ....   و طوري اين هويت را القاء مي‌کند که انگار يک واقعيت است! کما اينکه ما حتي جرأت نمي‌کنيم الآن از خودمون بپرسيم اصلاً "ايراني" يعني چي؟ آيا جوهر دارد؟ - و کاش کارش به همينجا ختم مي‌شد! بعدش مي‌گويد حالا بايد از اين هويتت دفاع کني. و بيچاره انسان که تمام توان و انرژي‌ و زندگي و عمر خود را براي دفاع از چيزي دروغين مي‌گذارد. اگر کوچکترین تلنگری به این هویت بخورد، برای فرد انگار آسمان بزمین آمده. با تمام قوا از این "هستی" دروغین دفاع می کند. دفاع از "من"، دفاع از يک پندار و خيال. و خدا مي‌داند، فحش و بد و بيراه که سهل است، خون همديگر را مي‌ريزيم و جنگ‌ها به پا مي‌کنيم براي دفاع از همين "هويت" و "هستي" فکری. بر سر اين خيال و پندار "من" چه خونريزي‌ها که نمي‌کنيم.

از خيالي جنگشان و صلحشان
وز خيالي نامشان و ننگشان

و راه حلش هم اينست که:

کنگره ويران کنيد از منجنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق

با منجنيق بي‌هويتي، سکوت، بي‌"من"ي، عشق، آگاهي و بي"فکري" بزنيد و اين کنگرهء نکبت‌بار پندار "من" را نابود کنيد، تا فرقه فرقه شدنتان، جدايي‌تان از ميان برداشته شود و در وحدت و يگانگي و يکپارچگي زندگی کنید، و اين (بقول مصفا) مهماني هفتاد هشتاد سالهء عمرتان را به دل هم خون نکنيد.
    هرچه بيشتر روي موضوع خشم تأمل کنيم، بيشتر مي‌توانيم به ريزه‌کاري‌هاي هويت فکري پي‌ببريم. بنظر من خشم از اصلي‌ترين و شايد اصلي‌ترين عامل حفظ و استمرار هويت‌فکري باشه.
    دوستان دريافته‌هاي خودشون رو حتماً بنويسند. نوشته‌ها خوب هستند و از اين نظر که نظرات شخصي و دريافت‌هاي خودمون هستند، خيلي قابل بررسي‌اند.
    يک جکي يادم اومد. بقول مصفا اين آخر وبلاگي يه‌چي بگيم. راستي وبلاگش رو مي‌خوني؟ موضوعات جالبي رو مطرح کرده. لينک سايتش رو کنار صفحه گذاشتم. حتماً بخون. – خب، اما جک مرتبط با صحبت امروزمون: (البه شايد شنيده باشي)، يه روز يه نفر مي‌ره داخل داروخانه، ميگه آقا شما ميخ داريد؟ داروخانه‌اي ميگه نه، نداريم. طرف ميگه بايد جيش کرد (حالا تو مي‌توني طور ديگه هم بخوني!) بايد جيش کرد تو داروخانه‌اي که ميخ نداشته باشه، و همونجا شروع مي‌کنه جيش کردن! فرداش باز طرف مي‌آد تو داروخونه، ميگه آقا ميخ داريد؟ داروخانه‌اي ميگه نه عزيزم، گفتم که ميخ نداريم. و طرف باز ميگه بايد جيش کرد تو داروخانه‌اي که ميخ نداشته باشه، و باز کار ديروزشو تکرار مي‌کنه! داروخانه‌اي مي‌بينه اينطوري که نمي‌شه طرف هر روز به بهانه ميخ بياد و اين کار رو بکنه و بره. ميره ميخ مي‌خره مي‌ذاره تو داروخونه. روز بعد، طرف مي‌آد. مي‌پرسه آقا ميخ داريد؟ داروخانه‌اي زود يک بسته ميخ مي‌ذاره جلوش و ميگه: بله آقا، بفرمائيد اين هم ميخ. طرف ميگه: اين عجب داروخانه‌اي هست که ميخ مي‌فروشه! بايد جيش کرد تو همچين داروخانه‌اي!! و باز همونجا جيش مي‌کنه و مي‌ره!
    دردسرتون ندم، روز بعدش باز سر و کله طرف تو داروخانه پيدا مي‌شه! رو به داروخانه‌اي مي‌کنه و مي‌گه آقا ميخ دارين؟ داروخانه‌اي با خونسردي رو مي‌کنه بهش و مي‌گه: عزيز من، تو چيکار داري ما ميخ داريم يا نداريم، تو بيا جيشتو بکن و برو!
    حالا حکايت ما آدم‌هاي هويت‌فکري‌يه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت   توسط nobody  | 

    امروز وقتي ايميلم را چک مي‌کردم ديدم خبرنامهء سايت مصفا آمده. وقتي باز کردم و خواندم و سري به سايتش زدم ديدم چه زيبا و در عين حال ساده کار شده. خيلي خوش‌خوشانمان شد و يک متن تشکرآميزانه براي مسئولان سايتش نوشتيم. يک انتقادي هم کردم که چرا بخش گفتگو را برداشته‌اند(البته اينطور که از وبلاگ مسئول سايتش پيداست، گويا عده‌اي مزاحمت ايجاد مي‌کرده‌اند و دردسرآفرين بوده‌اند و لذا مجبور شده‌اند که آن بخش را حذف کنند.)
    اما گذشته از اين موضوع، خيلي خيلي خوشحال شدم که ديدم مصفا اقدام به وبلاگ‌نويسي کرده! آقا جواد، جان شما عجب قلمي داره اين مرد(!). آدم تا متنش رو تموم نکنه، نمي‌تونه چشم ازش برداره. و تازه در هر جمله‌اش کنايه‌اي مخفي و لطيف خوابيده که آدم بايد تأمل کنه تا اونو دربيابه. مثلاً توي همين متن مقدمهء وبلاگش، اونجا که صحبت از نون و آب کرده داره طعنه‌اي بسيار نيشگون‌وار و در عين حال سرشار از طنز و کمي هم شيطنت به بعضي‌ها(!) مي‌زنه. يک کم روش بيشتر دقت کن، متوجه مي‌شي.
    خب، امروز چي بگيم؟ حرف خاصي نداريم جز دعا بجان شما. آهان، يادم اومد. توي بخش کامنت يه بنده‌خدايي (يا بنده‌شيطاني!) اومده الطافش را نثار اين حقير کمتر از قطمير نموده.(البته ما شکسته‌نفسي مي‌فرماييم!) دوستاني هم نوشته‌اند که يادداشتاي اونو حذف کن. حسن هم حرف بدي نزده، راست ميگه خب، فکر کن نشستي کنار جوي آب زندگي (که همچون جوي نو نو مي‌رسد) و نسيم خنکي هم داره مياد، يک خري هم در وسط يونجه‌ها داره بانگ آوازي سر ميده و يک سگي هم، که نوبادي باشه، داره اونورتـر پارس مي‌کنه. تو اينا رو به عنوان واقعيت‌هايي از زندگي ببين. اگه بعنوان واقعيت ببيني، و خوب و بد نکني، نه رنجشي از نوشته‌هاش پيدا مي‌کني و نه ناراحتي‌يي.
    ميگم خدا خيرش بده‌ها، يه مطلبي دست ما داد که يه چي بنويسيم! اتفاقاً مي‌خواستم همينو هم بگم که پاک نکردن اين يادداشت‌ها اولاً گذاردن واقعيت است، دوماً واقعيت وجودي دروني ما انسانها را نشان مي‌دهد. چندماً، مي‌تونه موضوعي براي بحث باشه: مثلاً اينکه فکر مي‌کني اصولاْ نوشتن فحش با کداميک از خصوصيات "هويت فکري" در رابطه است؟ هان؟ اين رو روش تأمل کنيم.
    ببين، ما شايد در طول روز به زبون فحش نديم ولی در درون فکر و ذهن داريم دائماً بد و بيراه مي‌گيم. من که مي‌دونم اينجوري هستم، تو رو نمي‌دونم. حالا بياييم ببينيم اين قسمت از گفتگوي دروني ما با خودمان و نثار لطف به اين و آن، براي ارضاي کداميک از خصوصيت‌هاي "هويت فکري" است؟ يا بهتر بگيم، چه خصوصيتي از "هويت فکري" هست که مرا دائماً از درون بسوي حمله به اين و آن مي‌راند؟ و آيا در اين حمله و حرکت نتيجه‌اي هم حاصل مي‌کند؟
    همگي روي اين موضوع تأمل کنيم. در قسمت نظرات حتي اگه يکي دو خط هم شده، نظرت رو بنويس. خوب به درونت توجه کن و پاسخ رو از روي وجود خودت بنويس. حالا حتماً هم لازم نيست خيلي دقيق باشه. دفعه بعد درباره همين موضوع بيشتر حرف مي زنيم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت   توسط nobody  | 

مي‌گفت:
     در ايام سرگشتگي از اين مکتب و سيستم عرفاني به اون مکتب فلسفي و روانشناسي، از اين کتاب به اون کتاب، يک ايامي هم بود که شده بوديم مريد آبکي يه بابايي. آدم بدي نبود، يعني حداقل از اوناش نبود! از کدوماش؟ از اون شارلاتانا و حقه‌بازا که مردم رو تو هپروت نگه مي‌دارند و بلکه بيشتر هپروتي‌شون مي‌کنند. ادعا مي‌کنند که با "عوالم خاص" در ارتباطند و ... . خلاصه از اين تيپ شيخا نبود. ما هم راه افتاده بوديم دنبالش، کسب فيض! بلکه "دست‌گيري" بکنه!! (حالا خودمونم نمي‌دونستيم اصلاً "دستگيري" يعني چي ها!)
    اين شيخ ما يکي از تعليمات خوبش اين بود که مي‌گفت ذهن بايد در کيفيت "شنيداري" باشه. درحاليکه با وجود پندار "خود" يا همون هويت فکري، ذهن دائماً در حال "گفتار" هست. همون پچ‌پچه‌ها و ور ور کردن‌ها، که همه باهاش آشنا هستيم. – کيفيت "شنيداري" يعني کيفيت دريافت، يعني در حالتیکه ذهن "بي لا و بلي" باشه(بقول مولانا). در اين حالت انسان حالت رد و قبول نداره، در حال "دريافت" همه چيز هست. همهء حس‌هاش در حال دريافته، نه فقط گوشش. منظور از "شنيداري" حالت دريافت هست، نه فقط "شنيدن"، بلکه ديدن و لمس کردن و حس کردن از هر نظر، "دريافت". و از ملزومات اينچنين درکي، برقراري سکوت است(سکوت دروني، سکوت ذهن، خوابيدن فکر و روند انديشه)، و مي‌دونيم اين هم جز با مشاهده قابل تحقق نيست....
    حالا اينا رو چرا گفتم؟ ... ديروز در اتاقي نشسته بودم، صبح بود ساعت حدود شش و نيم. اکثر اهل‌البيت خواب بودن، از جمله يک کودک دو و نيم يا سه ساله. از همونا که هنوز دراکولا نشده! خواب بود، خواب ها!! عميـــــق! داشتم نگاهش مي‌کردم. (دقيتر بگم، نگاه کردن به او وجود داشت!) ديدم چشم‌هاش باز شد و بيدار شد. هيچ تکاني نخورد. فقط چشماش باز شد به سوي سقف. يکهو دستش رو برد طرف دهنش و گفت آ  آ  آ  آ .... (حتما اين حالت رو تو هم ديدي و انجام دادي، ما وقتي بچه بوديم و هواپيما مي‌ديديم، نمي‌دونم کي بهمون ياد داده بود دستمون رو بياريم جلو دهنمون و آروم ميزديم به دهنمون و مي‌گفتيم: آ  آ  آ  آ  ...)  اما من تعجب کردم که چرا اين بچه اين وقت صبح در اين سکوت يکهو اين کار رو مي‌کنه. خوب دقيق شدم و گوشام رو تيز کردم. صداي بسيار ضعيف هواپيما رو شنيدم.
    کيفيت "شنيداري" يعني اين! يعني بمحض بيدار شدن با محيط واقعي اطراف در ارتباط بودن. فکر مي‌کني ما که صبح چشمامون رو باز مي‌کنيم، آيا از همون لحظهء اول اين پچ‌پچه‌ها و وز وز و ور ور ها مي‌ذارن ما چيزي بشنويم و يا حس کنيم؟ جدا شدن از اصل، از فطرت از نيستان يعني همين.
    آيا دقت کرده‌ايد – بقول کريشنامورتي – که ما هرگز بهمديگه واقعاً نگاه نمي‌کنيم؟ به چشم هم نگاه نمي‌کنيم. تون صداي هم رو نمي‌شنويم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت   توسط nobody  | 

     رفتم خونهء پدربزرگ سري بزنم و حالي بپرسم. طبق معمول خونه پر بود از انواع و اقسام عمه و عمو و دخترعمه و پسرعمو و ... دامادهاي خانواده هم بودند. يکي از دامادها دو تا بچه داره. وقتي باهاش سلام عليک مي‌کردم عميق شدم توي چشماش. از خستگي نان‌آوري موج مي‌زدند. بچه‌هاش، يکي دختر و يکي پسر، توي اتاق‌ها مي‌دويدند و بازي مي‌کردند. يکي‌شون رسيد جلوي من، ايستاد و به من زل زد. پدرش زود گفت: به عمو سلام کن. بچه نفس‌نفس‌زنون گفت سلام و در حاليکه باز شروع کرد به دويدن گفت: عمو ما داريم بازي مي‌کنيم، شما هم بيا...
     آيا "به عمو سلام کن" جلوي نگاه ساکت و عميق کودک را نمي‌گيرد؟ يادم آمد وقتي در سنين نوجواني وارد مهماني مي‌شدم چقدر نگران اين بودم که کسي رو از قلم نيندازم و حتماً به همه سلام کنم و خدا مي‌داند چقدر هم اذيت مي‌شدم.
     "اي بي‌تربيت، به عمو سلام نکردي؟" و نظير چنين القائاتي که در اونها اولاً يک صفت (ذهني) به کودک معصوم و خام، القاء مي‌شه و ثانياً اون رو بابت اين صفت (غيرواقعي) تحت ملامت قرار مي‌ده، رفته رفته در ذهن خود کودک جاي مي‌گيره و بصورت فکر، به ميل به ملامت و کوبيدن روانش تبديل ميشه. و اين ميشه که ما الآن داريم هر لحظه و هر ساعت خودمان را بابت چيزي ملامت مي‌کنيم.
    در آن نگاه ساکت و بدون لفظ کودک، هنگام ديدن کسي، يکسره سلام و سلامتي و سلم و آشتي است. و سلام کردن از روي تکلف و "آداب اجتماعي" و "تربيت" ما آدم‌بزرگا، يکسره ريا، دروغ، ناشادي، ملالت، تکلف و اجبار. و اين کودک معصوم است که وقتي در ارتباط با ما (جامعه و محيط) قرار مي‌گيره، او هم رفته رفته مسخ مي‌شه. درست مثل داستان‌هاي دراکولا که هر دراکولايي ديگري را گاز بگيره، او هم دراکولا مي‌شه. و ما دراکولاهاي کنوني هم، کودکان پاک را اينگونه آلوده مي‌کنيم و رفته رفته اونها رو دراکولا مي‌کنيم.
    يک شعري در پايان اين مرثيه يادم آمد، فکر کنم از مشيري باشه:
...
   اي نسيم رهگذر، به ما بگو
         اين جوانه‌هاي باغ زندگي،
                  اين شکوفه‌هاي عشق،
                         از سموم وحشي کدام شوره‌زار،
                                                 رفته رفته خار مي‌شوند؟!

         اين کبوتران برج دوستي،
                         از غبار جادوي کدام کهکشان،
                                                 گرگ‌هاي هار مي‌شوند؟!

    "يادم آمد شوق روزگار کودکي، مستي بهار کودکي، رنگ گل جمال ديگر پيش من داشت، آسمان جلال ديگر پيش من داشت..." دوراني که در آن، "نرم و نازک، چست و چابک، با دو پای کودکانه، مي‌دويدم همچو آهو، مي‌پريدم از سر جو ... مي‌شنيدم از پرنده‌، از لب باد وزنده، داستان‌هاي نهاني، رازهاي زندگاني... هرچه مي‌ديدم در آنجا، بود دلکش، بود زيبا..." روزگاري که همه چیز برايم برق مي‌زد. با همه چيز در صلح بودم. چون "نگاهم به چيزي مي‌افتاد، آن را چون شير تازه مي‌نوشيدم." ...
   آيا چيزهاي بيرون تغيير کرده‌اند که من ديگر آن تازه‌گي و درخشندگي زندگي را در آنها نمي‌بينم؟ چه شده است؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت   توسط nobody  | 

    يکي ديگه از صحنه‌هاي جالب رو ميخام امشب بنويسم. صحنه‌اي بود که معلم داشت همين بچه رو تنبيه مي‌کرد. کتاب‌هاي زيادي رو معلم ريخته بود توي يک فرقون و خودش وسط حيات مدرسه نشسته بود، ترکه بدست، و بچه رو واداشته بود که اين فرقون حاوي کتاب‌ها رو دور حياط مدرسه بچرخونه. بچه داشت از نفس مي‌افتاد و ...
    انصافاً وصف حال ما آدمهاست. اصالت و فطرت و جوهر انساني ما انسان‌ها همين کودک است، که با بار دانش و فکر زائد و بي‌فايده (کتاب‌هاي درون فرقون) داريم زندگي رو هي دور مي‌زنيم و نفس‌مون رو درآورده! حمل اين بار اضافي روان‌مون رو رنجور کرده، انرژي‌مون رو گرفته و از زندگي خسته و ملول‌مون کرده. ببين چقدر هر لحظه و ساعت داريم انرژي‌مون رو براي حمل دانش‌هاي بي‌فايده و اضافي هدر مي‌ديم. آيا نبايد اين‌ها رو زمين گذاشت؟ بيگاري تا کي؟
    نکته ديگه در اين سکانس اينه که عاملي که کودک رو واداشته تا اين فرقون رو حمل کنه، معلمه! و معلم سمبل و نمايندهء جامعه است! جامعه، محيط بيروني، القائات، و نهايتاً همون "خود" هست که در حال حاضر و هم‌اکنون داره اصالت و روح و روان من انسان رو به بيگاري وا مي‌داره. بيگاري فرقون‌کشي. فرقون فکرهاي زائد و بيهوده.
    نمي‌گم فيلمساز و نويسندهء فيلم چنين منظورهايي داشته‌اند، اما بطور کلي داشتن يک چنين نگاهي (که فکر مي‌کنم بهش مي‌گن نگاه تأويل‌گرايانه) به امور زندگي، باعث ميشه انسان کمي بيشتر آنچه در بيرون مي‌گذرد را با وضعيت درون تطبيق بده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت   توسط nobody  | 

   دیشب رفتم به ویدیوکلوب محله یک سری بزنم. یکی از دوستان رو اونجا دیدم و اصرار می کرد که این فیلم رو ببین. گفتم ما فقط فیلم کلاس بالا می بینیما. گفت این راست کار توئه. گفتم چطور؟ گفت جریان یه بچه عقب افتاده ست که ...  گفتم دستت درد نکنه دیگه، حالا ما از عقب افتاده ها خوشمون میاد؟! گفت نه بابا منظورم اینه که... گفتم شوخی می کنم، بده بریم ببینیم چیه...

    اسم فیلم بود "پشت پردهء مه". جریان یک پسر بچهء کم شنوا با عینکی با شیشهء ضخیم، که با مادر بیوه، جوان و زیبایش در شمال ایران زندگی می کند. بچه به مدرسه ای برای ناشنوایان در نزدیکی های خانه شان (نه زیاد نزدیک) می رود. معلمی سختگیر دارد و ...

   خودتون فیلم رو ببینید، بعضی صحنه های جالب داره. توی یکی از سکانس ها توی کلاس درس، قبل از اینکه معلم بیاد به کلاس، بچه ها دور این پسر بچه (که خیلی هم خودشه و رفتارش طبیعیه) جمع شده اند و این بچه داره با تیرکمون (از اونها که دو شاخه هست و سنگ توش می ذارن) داره باهاش کتابای درسی رو که بچه های دیگه ردیف گذاشتنشون توی طاقچهء کلاس، نشونه می گیره و میزنه! صحنهء جالبیه، اینطور نیست؟

    من فکر می کنم اگر این صحنه رو بطور نمادین یا سیمبولیک نگاه کنیم، میتونه اینطور هم نگاه بشه که کودک یعنی اصالت انسان در اثر فشار جامعه به کارهایی که در توانش نیست وادار میشه. (مث همین درس خوندن کوفتی) و از درون نوعی میل انتقام نسبت به تمام عوامل آزاردهنده اش داره. عواملی که باعث شده اند از آنچه واقعاْ باید به اون بپردازه (به اقتضای سنش) دور بمونه و به کارهایی وادار بشه که نه میلش رو داره و نه اصلاْ در حد توانشه. لذا میل انتقام داره (افاضات دیوارهای توالت دوران مدرسه رو که یادت هست، هان؟!).

    فشار هایی رو که بطور نامرئی در دوران کودکی به طفل می آورند بالاخره از یک جایی سر بیرون میزنه. این فشارها همیشه هم با اخم و تخم و کتک و اینها نیست. حتی تشویق کردن میتونه نوعی فشار باشه! چطوری؟ من وقتی شاگرد اول میشم و کلی برام دست و سوت می زنند، آیا فکر می کنید نگران این نیستم که ثلث بعدی مبادا شاگرد اول نشم و این کف و سوت ها رو از دست بدم؟! تشویق خودش نوعی شلاق نامرئیه که بطور نامحسوس و دائم روی روان و ذهن کودک هست. اونهم با اون القائات خاصی که میشه...(عمه زهرا، ببین پسرم شاگرد اول شده.... آره می دونم. این گل من با همه بچه  ها فرق داره. از همه زده جلو. خیلی دوستش دارم. بیا عزیزم ببوسمت... - وای خدا، اگه ثلث دوم شاگرد اول نشم، حتما از دوست داشتن ها هم خبری نیست... وای)

    اونهایی که شاگرد اول بودن فکر میکنم خوب این مسائل رو حس کرده اند.

    بعداْ باز درباره همین موضوع باهات صحبت می کنم. فعلاْ عجیب طالب یه لیوان چایی آلبالویی شده که نگو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت   توسط nobody  | 

    باخبر شدیم بخش گفتگو در سایت مصفا داره بسته میشه. ما هم گفتیم یک وبلاگی بزنیم و اینجا حرفهایی که در طول روزمره نمی تونیم بزنیم رو بزنیم. هروقت حوصله کردم مینویسم. شما هم هروقت حوصله کردی بخون. تا بعد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت   توسط nobody  |