تبليغاتX
تاملات

تاملات

صاحابش اومد!

بازآمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشكنم  
 وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشكنم  
  
هفت اختر بي‌آب را كاين خاكيان را مي خورند  
 هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشكنم  
  
از شاه بي‌آغاز من پران شدم چون باز من  
تا جغد طوطي خوار را در دير ويران بشكنم  
 
ز آغاز عهدي كرده‌ام كاين جان فداي شه كنم 
بشكسته بادا پشت جان گر عهد و پيمان بشكنم  
 
امروز همچون آصفم شمشير و فرمان در كفم 
تا گردن گردن كشان در پيش سلطان بشكنم  
 
روزي دو باغ طاغيان گر سبز بيني غم مخور 
چون اصل‌هاي بيخشان از راه پنهان بشكنم  
 
من نشكنم جز جور را يا ظالم بدغور را 
گر ذره‌اي دارد نمك گيرم اگر آن بشكنم  

هر جا يكي گويي بود چوگان وحدت وي برد 
گويي كه ميدان نسپرد در زخم چوگان بشكنم  
 
گشتم مقيم بزم او چون لطف ديدم عزم او 
گشتم حقير راه او تا ساق شيطان بشكنم  
 
چون در كف سلطان شدم يك حبه بودم كان شدم 
گر در ترازويم نهي مي دان كه ميزان بشكنم  
 
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهي 
پس تو نداني اين قدر كاين بشكنم آن بشكنم  
 
گر پاسبان گويد كه هي بر وي بريزم جام مي 
دربان اگر دستم كشد من دست دربان بشكنم  
 
چرخ ار نگردد گرد دل از بيخ و اصلش بركنم 
گردون اگر دوني كند گردون گردان بشكنم  
 
خوان كرم گسترده‌اي مهمان خويشم برده‌اي 
گوشم چرا مالي اگر من گوشه نان بشكنم  
 
ني ني منم سرخوان تو سرخيل مهمانان تو 
جامي دو بر مهمان كنم تا شرم مهمان بشكنم  
 
اي كه ميان جان من تلقين شعرم مي كني 
گر تن زنم خامش كنم ترسم كه فرمان بشكنم  
 
از شمس تبريزي اگر باده رسد مستم كند 
من لاابالي وار خود استون كيوان بشكنم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت   توسط nobody  | 

چند گفتی نظم و نثر و راز فاش؟

خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت   توسط nobody  | 

    تنها که مي‌شم گاهي به بهشت‌زهرا يا پارکهاي جنگلي در تهران مي‌رم و همينطوري بدون هدف خاصي قدم مي‌زنم يا با ماشين دور مي‌زنم. تقريباً ‌همه جاي بهشت‌زهرا و پارک طالقاني و جمشيديه رو گشت زده‌ام، و جايي نمونده (فکر کنم) که نرفته باشم.
    دو سه روز پيش داشتم توي بهشت‌زهرا با ماشين گشت مي‌زدم. بخودم گفتم امروز يه جايي توي بهشت‌زهرا برم که تا حالا نرفته‌ام. بعد گفتم خب، حالا کجا هست که تا حالا نرفته‌ام؟! و ذهن مات شد!! متوجه اشکال سئوال هستي؟ من مي‌خواستم جواب اين سئوال – که کجاست که تا حالا نرفته‌ام – را پيدا کنم، در حاليکه آنجائيکه نرفته‌ام را از کجا مي‌دانم کجاست؟!
    ما اصولاً از هرجايي که تابحال رفته‌ايم و يا ديده‌ايم، تصويري در حافظه داريم. و از هرجايي که نرفته‌ايم (به اين دليل ساده که نرفته‌ايم و يا نديده‌ايم،) تصويري نداريم. پس من که الآن دنبال جواب اين سئوال هستم که "آنجايي که نرفته‌ام، کجاست؟"، پرسش بيهوده‌اي دارم از خودم مي‌پرسم، نه؟!
    شايد بگويي خب اينکه روشن است. اما گوش کن تا بگم منظورم از طرح اين موضوع چيه. اکثر ما آدم‌ها مي‌خواهيم با فکر کردن و با استفاده از روند تفکر (و تفلسف) حقيقت و عشق – که چيز يا "جا"ي نو و تازه‌اي است – را تجربه کنيم. در حاليکه متوجه اين موضوع به اين سادگي نيستيم که اصولاً فکر نمي‌تواند از محدودهء آنچه تابحال درک و تجربه کرده - و آن چيزي جز حافظه نيست، - پا فراتر بگذارد. وقتي من (ذهن) دنبال اين هستم که بوسيلهء فکر کردن، حالتي نو و تازه (عشق) را تجربه کنم، درست به همان اندازه غيرمنطقي و اشتباه است که بخواهم به جايي که تابحال نرفته‌ام بيانديشم!
    درک اين موضوع – که هر حرکت فکر در جهت نيل به عشق، اشتباه است – خودبخود تجربهء عشق را پديد مي‌آورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت   توسط nobody  | 

    اين مدتي که نوبادي نبود، رفته بود يه دورهء خل‌بازي که بهش ميگن ويپاسانا يوگا. بدي نبود، اما بدون وجود آگاهي، هيچ فايده‌اي نداره و فقط هپروتي‌بازيه. حالا شايد بعداً برات درباره چيزايي که تو اين دوره ديدم بنويسم. يادم بنداز که بنويسم بعداً.
    از دوستاني که يادداشت گذاشتن، شيما و حسن و محمد ممنونم و معذرت که اين وقفه افتاد(نمي‌دونم ديگه معذرت برا چي!) اول درباره اون نهنگه يه چي بگم بعد بريم سراغ اون تصوير عجيب. بله اون نهنگ همون "خود" هست و اون نکته (هل نشي‌ها، اون نکته رو نمي‌گم و گفتم اصلاً گفتني نيست. فقط به اين اشاره توجه کن، خودت درميابي، با کمي دقت و تأمل.) اون نکته رو مي‌تونيم با طرح اين سئوال بهتر دربيابيم که: آيا اون نهنگ يک وجود واقعي هست يا نه.
    ببين، تو سعي کن اون نهنگ يا همون "خود" رو از نزديک لمسش کني. ببين اصلاً لمس‌شدني هست يا نه!! اين تجربه رو بکن. سعي کن از نزديک حسش کني که آيا ذات و جوهر داره يا نه! (بابا از اين بيشتر بگم؟!) اگه خواستي اشارهء مولانا رو هم در اين مورد بدوني، برو آخرين داستان مثنوي معنويش رو (دفتر شش، آخرش) بخون. اگه ديگه باز هم نفميدي ديگه من کاري نمي‌تونم برات بکنم. از خنگيه خودته!
    اماالتصوير العجيب: شيما خانم، همونطور که مريم خانم هم نوشتن هيچ کلکي در اون تصوير نيست. لکهء سبز رنگ عملاً وجود نداره و خطاي بصري باعث ايجاد اين توهم ميشه. همينطور اون نقطه‌هاي صورتي عملاً ناپديد نميشن، بلکه ما تصور مي‌کنيم ناپديد مي‌شن. حسن جان، بله ما هم همينطور که نوشته شده مي‌بينيم. اشارهء جالبي که محمد کرده قابل تأمل است. در حقيقت محمد اين موضوع عکس را با آنچه در خودشناسي بعنوان توجه و مراقبه وجود دارد ارتباط جالب و خوبي داده. مي‌گويد در هنگام توجه به ذهن باعث ميشه انسان از خطا‌انديشي (همان هويت‌فکري) دور بمونه. و اين کاملاً درسته(محمد، يه کارت صد آفرين طلبت!).
    نکات زيادي رو ميشه از اين عکس بيرون کشيد. يکي ديگه از اين نکات اينه که اولاً ما نمي‌تونيم همچين زياد هم بر روي حواسمان تکيه کنيم. عقل و خردي هم که خيلي اين روزا مد شده که پزش رو ميدن، همچين دقيق نمي‌تونه باشه. فقط در حد خودش و هميشه يک ضريب خطا رو بايد براش در نظر گرفت. جايي که حس ما (مث حس بينايي) ميتونه تا اين حد خطا کنه و چيزي که اصلاً وجود نداره (رنگ سبز) رو موجود تصور کنه، جايي که چيزهايي رو که وجود داره، نمي‌بينه و ناموجود تصورشون مي‌کنه (رنگهاي صورتي)، پس نميشه روي حس‌هاي ديگرمان (حتي شنوايي و ...) هم آنچنان حساب دقيقي باز کرد. اينجاست که انسان شک مي‌کنه که نکنه تمام اين چيزهايي که من تابحال از زندگي درک کرده‌ام هم شامل اين خطاها مي‌شه!! بله، مي‌شه! پس همچين هم هميشه با قطعيت دربارهء چيزي صحبت نکن! درک اين موضوع حداقل اقلش يک تواضعي به آدم مي‌بخشه.
    نکتهء ديگه مرتبط با اين عکس اينه که اگه چند صفحهء اول کتاب تفکر زائد مصفا رو خونده باشي (توي سايتش هم هست)، متوجه مي‌شي که ميگه ذهن خيالمند و پندار‌آلود ما انسانهايي که آلوده به هويت‌فکري هستيم، چيزهايي (بنام اعتباريات) را در واقعيات مي‌بيند که عملاً وجود ندارند! يعني من مثلاً فردي را مي‌بينم که راه مي‌رود، حالا مي‌گويم او "با‌شخصيت" راه مي‌رود، يا "بي‌شخصيت" راه مي‌رود. واقعيت آن راه رفتن و حرکت آن فرد "باشخصيت" و "بي‌شخصيت" ندارد. فقط يک واقعيت است، بدون هيچ صفت و اعتبارياتي. اين ذهن ما است که آن اعتباريات و صفات را به آن واقعيت مي‌چسباند. حالا در مورد اين تصوير هم دقيقاً همينطور است! گرفتي مطلب رو تا آخرش، نه؟ توي اين تصوير، عملاً رنگ سبزي وجود ندارد، اما ذهن ما در اثر يک خطاي بصري اين رنگ را به آن تصوير نسبت مي‌دهد (مي‌چسباند).
    حسن جان، يادداشتي که نوشتي برام زياد روشن نيس. لطفاً بيشتر توضيح بده.
    راستي، من يه چيزايي ميخوام بنويسم اينجا، که مصفا هيچ يادي ازشون نمي‌کنه. و شايد عمداً نمي‌کنه. من اين هفته دارم مي‌رم که برا اولين بار ايشون رو ملاقات کنم و احتمالاً مسائلي رو باهاشون در ميون خواهم گذاشت، از جمله مطالبي رو که مي‌خوام اينجا مطرح کنم و مصفا تا حالا مطرح نکرده. نمي‌دونم وبلاگش رو مي‌خوني يا نه. مطالب عميقي رو نوشته‌اند.
    اگه انگليسيت خوبه، يک لينکي رو به لينکهاي وبلاگ اضافه کرده‌ام که کتابهاي کريشنامورتي است بزبان انگليسي (مجاني). اين لينک رو يادمه يک نفر در سايت قبلي مصفا اونجا که با هم کل کل مي‌کرديم(!)، نوشته بود. کتابهاي کريشنامورتي در عين سادگي و رواني، بسيار عميقند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت   توسط nobody  | 

من زنده ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت   توسط nobody  | 

دربارهء اون نکته بعداً يک توضيحي خواهم داد. فعلاً این عکس رو ببين. متن بالاي عکس رو بفارسي ترجمه کرده‌ام:

تصـویــر

اگر با چشمهايتان حرکت نقطه را دنبال کنيد، فقط يک رنگ را در صفحه مي‌بينيد، صورتي. اگر به علامت بعلاوهء وسط صفحه خيره شويد، نقطهء متحرک برنگ سبز درمي‌آيد. حالا، بروي اين علامت بعلاوهء وسط صفحه تمرکز کنيد. بعد از چند لحظه تمام نقاط صورتي ناپديد مي‌شوند، و تنها نقطه‌اي سبز مي‌بينيد که در حال گردش است. کار مغز ما شگفت‌انگيز است. در حقيقت هيج نقطهء سبزي در صفحه وجود ندارد و همينطور نقاط صورتي عملاً ناپديد نمي‌شوند. اين ثابت مي‌کند که ما هميشه آنچه را فکر مي‌کنيم مي‌بينيم، نمي‌بينيم!


نظرت چيه؟ فکر مي‌کني مسائل مرتبط با عرفان و خودشناسي مي‌تونه با اونچه اين عکس برامون روشن مي‌کنه، مرتبط باشه؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت   توسط nobody  | 

    خب، قرار بود يه منبر اساسي بريم، اما اين مثنوي مدتي تأخير شد و خلاصه مهلتي بايست تا خون شير شد (حالا خودمونيم، همچين شيري هم نشد ها!). باري، اندر بيان مکانيسم خشم بوديم که يهو محمد پريد جلو و گفت آقا قرصي چيزي داريد، بديد بخوريم آروم شيم. (حالا خدا مي‌دونه منظورش از "چيز" چيه! ما که والله بالله اينجا چيز ميز نمي‌فروشيم. باور نمي‌کني بيا بگرد.) خلاصه محمد ميگه قرص بده و حسن ميگه يه چيز نو باشه، قديمي و کهنه و تکراري نباشه!! (حسن، يعني اکس؟ بابا محمد کارش با يه بست از اون سنتي‌هاش هم راه مي‌افته ها!) تازه حسن ميگه پيش مصفا هم نفرستش. من نميدونستم، مگه مصفا هم اهلشه؟! (بخدا چشمک!)
    از شوخي که بگذريم، (بياييم سر مزاح!) -  فکر مي‌کنم حالتي رو که محمد ازش صحبت مي‌کنه اکثر کساني که کتابهاي مصفا و کريشنامورتي رو خونده‌اند، تجربه کرده‌اند و مي‌کنند. براي نوبادي که همينطور بوده. خود مصفا راجع به همين خاصيت کتاباش ميگه که کتاباش مث سگ پاچه آدم رو ميگيره و به اين سادگي ول‌کن نيست که نيست. يادمه توي يکي از ترجمه‌هاي مصفا از کتابي از کريشنامورتي، خوندم که يک زني آمده بود پيش کريشنامورتي و مي‌گفت "من همه‌جا رفتم. دين و مذاهب و فلسفه‌ها و مکتب‌هاي مختلفي رو تجربه کردم. اما هنوز بدنبال خوشبختي هستم. گويي هنوز در حالت نارضايتي و ناخوشبختي هستم و منتظر آمدن آيندهء موعود و رضايت‌بخش. ولي تا کي؟ چرا اين رضايت و خوشبختي هميشه در آينده است؟ چرا با مراجعهء من به سيستم‌هاي مختلف روانشناسي و فلسفه و مذهب و ... هنوز درد من سر جايش است؟" و کريشنامورتي بهش جواب مي‌ده: "شانس آوردي که خودت رو در آنها تخدير نکردي. چون خاصيت آنها تخديرکنندگي و در خواب فروکردن توست. با درد بايد "روبرو" شد. نه اينکه مسکن خورد و در حالت منگي قرار گرفت..." (نقل بمضمون ها!)
    گمونم جواب رو گرفتي محمد، نه؟  آخ، حسن جان ببخشيد يادم رفت، قرار بود پرتاب نشيم توي کتاباي مصفا و کريشنامورتي، اما گويا شديم.
    نوبادي يادش هست بعد از مدتي که با کتابها و حرفهاي مصفا و کريشنامورتي آشنا شده بود، يک خوابهاي عجيب قريبي مي‌ديد. (مي‌دونيم ديگه، که خواب تجلي آنچه در اعماق ذهن و روان ما مي‌گذرد است.) مثلاً خواب مي‌ديد که در يک درياي بسيار بزرگ داره شنا مي‌کنه، و هيچ احساس خطري هم نمي‌کنه. ناگهان حس مي‌کنه که يک موجودي گويا مدتهاست که در کنار اون داره شنا و حرکت مي‌کنه و تا حالا متوجهش نشده بوده. اين موجود فوق‌العاده هم عظيم، بزرگ و سياه است – مثلاً قد ده تا نهنگ غول‌آسا – و چشمهاي بسيار بزرگ و درشتي هم داره. نوبادي احساس مي‌کرد که اي بابا اين موجود از خيلي وقت پيش‌ها که من شروع به شنا در اين دريا کرده‌ام، داشته همراه من شنا مي‌کرده و من خودم متوجهش نبودم! و وقتي مي‌فهمه که همچين موجودي در کنارش هست، وحشت عجيبي مي‌کنه. هيچوقت اون وحشت عجيب و عميق در آن خواب از ياد نوبادي نمي‌ره.
    همونطور هم که محمد نوشته و خيلي از ماها که کتابهاي مصفا رو خونده‌ايم هم تجربه کرده‌ايم، "هويت‌فکري" گويي مدتها است که ما گرفتارش بوده‌ايم و فقط بهش آگاه نبوده‌ايم، و از وجودش(وجود پنداري‌اش) اطلاع نداشته‌ايم. اون رو نمي‌ديده‌ايم. اما حالا متوجهش شده‌ايم. و فهميده‌ايم که اي دل غافل اين نهنگ سياه غول‌آساي زشت و خطرناک مدتهاست که در درياي زندگي همراه من داشته شنا مي‌کرده. و اينجاست که دچار شُک مي‌شيم. همين شُکي که محمد هم ازش ميگه. و اينجاست که ذهن آگاه‌شده از اين موضوع، که ترس هم اون رو فراگرفتتش، ميگرده دنبال راه فرار، راه تخدير، يه راهي براي مواجه نشدن با اين واقعيت. باز نوبادي يادشه که تو اون مدت – که شديداً هم بهم ريخته بود – ميل بسيار زيادي به سرگرم شدن(تخدير کردن خود) و مشغول کردن ذهنش داشت و نمي‌خواست با اين نهنگ روبرو بشه. (ديگه اسم اينهمه سرگرمي امروزي رو نمي‌آرم. خودت بهتر مي‌دوني.)
    خب، تا اينجا مسئله باز شد(اميدوارم). حالا يک نکتهء کليدي اينجا هست که اگه فرد بهش آگاه بشه(يعني حسش کنه، نه اينکه بداندش)، اين ترس خودبخود مضمحل ميشه. اين نکته چيه؟
    من نمي‌گم، چون ديگه خيلي لقمه کردنه. اصلاً گفتني هم نيست! نه اينکه جزو اسرار مگو باشه ها، بلکه مي‌خوام بگم بايد خودت درکش کني بطور شخصي، حسش کني. اگه بدوني‌ش، ترس هنوز سر جاش مي‌مونه. ولي اگه اين نکته رو خودت (شخصي) متوجه بشي، ترس بيکباره محو ميشه و شفافيتي عميق تمام وجودت رو فراميگيره.
    اصرار نکن، که گفتن من هيچ فايده‌اي برات نداره، مگه به سوادت بيافزايي و جايي بخواي مث من هي پز بدي. اما يک اشاره‌اي بکنيم که چطور ميتوني اين نکته رو تجربه کني. با اون نهنگ روبرو شو! از نزديک سعي کن حسش کني، ببين مي‌توني جوهرش رو بطور حسي لمس و تجربه کني؟ اين کار رو بکن و ببين چي ميشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت   توسط nobody  | 

حالا ما گفتیم تفکر زائده، اما جای خودش هم بد نیست!

آخه مادر هم انقدر بی فکر؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط nobody  |