خانهء دل باز کبوتر گرفت
دمدمه و بقربقو در گرفت
پرسيد: اين شعر از کيه؟
گفتم: فکر کنم از يکي از شعراي معاصر.
گفت: خيلي مسخرهست.
گفتم: چطور؟
گفت: "بقربقو" ديگه چيه؟! يهو "قدقد" و "بعبع" و "هاپهاپ" رو هم ميگفت ديگه!
...
گفتم: ببخشيد يادم نبود، اين شعر از مولاناست.
...
گفت: ... البته بايد کمي بيشتر بروي آن تامل کرد. شايد محتوايي داشته باشد.
----------
خودباختگي يعني همين. بدون توجه به محتواي حرف، به اين نگاه کني که "کي گفته" و تا چه حد اين سخنگو اعتبار جمعي داره.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت   توسط nobody
|
حسن جان يادداشتت را خواندم و همانطور که خواستي آشکارش نکردم.
دوست خوبم، من به يکي از ايميلهاي شما پاسخ نسبتاً مفصلي نوشتم. نميدانم چرا دريافت نکردهايد. نامه به من برگشت هم نخورد. بهرحال دوباره برايتان همان را ميفرستم.
اما مهم اينکه قبلا هم نوشتهايم و خودت هم بهتر از نوبادي ميدوني که هيچکس براي کسي نميتواند کاري بکند(در زمينهء روان و خودشناسي)، مگر اشاره دادن. حتي کسب آگاهي ( نه دانش) هم توسط خود فرد صورت ميگيرد.
ماندن با وضعيت موجود (رواني) خيلي موثر است.
در عين حال اين را هم بگوييم که بسياري از رنجهاي ما ممکن است ريشه در مسائل واقعي و بيروني نيز داشته باشد. مثلا - فقط من باب مثال - فردي ممکن است در يک محيط ناهنجار خانوادگي زندگي کند که از هر طرف، اطرافيان به او آزار برسانند و يا موجبات ناآرامي و اضطراب وي را پديد آورند. در چنين شرايطي ديگر معني ندارد من وضعيت بروني را تحمل کنم و خودم را آزار بدهم. بايد هجرت کرد و بهرحال از آن محيط دور شد و حذر کرد.
"ماندن با آنچه هست" از نظر رواني مصداق دارد. نه از نظر امور بيروني.
اين موضوع را نوشتم، چون چندين ايميل دريافت کردهام که از محتواي آنها متوجه شدهام خيليها اين "ماندن با وضع موجود" يا "ماندن با آنچه هست" را اشتباه متوجه شدهاند. و فکر ميکنند اگر در محيط بيروني زندگيشان هم ناهنجاري بود، بايد سوخت و ساخت!! اينطور نيست.
تا بعد.
کمال تبريزي؟!
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت   توسط nobody
|
ساعت حدود يازده و نيم شب بود. رفته بودم بيرون توي کوچهها قدم زدن. ساکت بود و آروم. از توي پنجرهء خونهها گاه و بيگاه صداي تلوزيون ميآمد.
از زير يک خانه که رد شدم، صداي بلند داد و بيداد پدر خانواده با پسرش میآمد:
- من کارنامهت رو ميخوام. ميفهمي؟ من قبوليت رو ميخوام. خودتو نميخوام. کارنامهت رو ميخوام.
- چشم بابا. قول ميدم. قول ميدم شهريور نمره بيارم...
گريهام گرفت....
فاجعه از اين بزرگتر؟
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت   توسط nobody
|