"دنيايي که ما ساختهايم پر از خشونت است؛ زيرا خود ما انسانها پر از خشميم. محيط و فرهنگي که در آن زندگي ميکنيم محصول نزاعها، کشمکشها، رنجها، و بيرحميهايي است که خود اسير آن هستيم. بنابراين مهمترين سوال اينست که آيا ما انسانها ميتوانيم وجود خويش را از خشونت شديدي که حاکم بر آن است پاک گردانيم؟
ما موجوداتي پر از خشميم. سراسر زندگي ما آدميان در خشم گذشته است و ميگذرد. اکنون من به عنوان يک انسان ميخواهم ببينم چگونه ميتوانم خود را فارغ از خشونت گردانم؛ چگونه ميتوانم به فراسوي خشم بروم. براي اين کار بايد چه کنم؟ من ميبينم که خشونت چه بر سر جهان آورده است؛ چگونه همهء روابط را به فساد و تباهي کشانده است؛ چه رنجها و بدبختيهايي در خود انسان ايجاد کرده است - من همهء اينها را ميبينم. و به خود ميگويم اکنون ميخواهم به گونهاي زندگي کنم که واقعاً پر از صلح و صفا باشد؛ زندگياي داشته باشم که سرشار از عشق عميق باشد. براي چنين زندگياي همهء خشونتها بايد از وجود من زايل گردند. حال بايد چه کنم؟"
از کریشنامورتی
---------------------
سپهر عزیز،
منظور از داستان شخص پیری که به پیش دکتر میرود اینست که ما خودمان گاهی در حالیکه داریم عطسه میکنیم و آب از بینیمان جاری است و سرفه میکنیم، میگوییم سرما نخوردهایم و سالم هستیم. یا مثال دیگر آنکه دعوی طاووسی میکنیم، در حالیکه طاووس نیستیم.
وقتی نوبادی میگوید من در اصالت انسانیام هستم، و در عین حال خشم، نفرت و خشونت میورزد، یعنی درست مثل کسی است که با حالت سرفه و عطسه دارد میگوید من سرما نخوردهام!
در مورد دید تعبیری و تفسیری قبلاً هم نوبادی بگمانش نوشته است اینگونه برداشتی که شما دارید اشتباه است. و داخل پرانتز یک نکتهای را هم بد نیست بگیم: ببین دوست عزیز، وقتی شما بگویی 2+2=4 و من بگویم نه، 2+2=5 حالا آیا درست است من به شما بگویم: تو نباید بگویی: "من در مورد موضوع بر حقم و تو بر باطل" !؟ معلوم است که اگر تو بگویی: "من در مورد موضوع بر حقم و تو بر باطل"، درست گفتهای. چون سخنت درست است و 2+2=4 .
حسن میگوید خورشید گرم است. حسین میگوید خورشید سرد است. حالا آیا درست است حسین به حسن بگوید: تو نباید بگویی "من در مورد موضوع بر حقم و تو بر باطل" !؟
بگذریم. نوبادی میگفت برداشت شما از دید تعبیری اشتباه است. می پرسی چرا؟ ببینید، انسان هویتفکری اصولاً نحوهء برخوردش یا مواجههاش با امور، کترهای است. یعنی حتی سخنان مربوط به خودشناسی را بصورت دستورات اخلاقی مینگرد. بصورت "باید" و نباید"هایی که بر خود تحمیل و تکلیف میکند. مثلاً وقتی همین موضوع دید تعبیری را میخواند، سریعاً آن را بصورت یک دستور و تکلیف اخلاقی در میآورد که: "من نباید دید تعبیری داشته باشم" و شروع میکند به قرار دادن فشار ملامت بر پشت ذهنش که "چنین دیدی تعبیری است – چنان دیدی نباید داشته باشی" و ...
از این موضوع گذشته، اصولاً برداشتی هم که از دید تعبیری دارد اشتباه است. ما کافی است این را درک و تجربه کنیم (نه اینکه صرفاً عقلاً دربیابیم) که پدیدهها و امور را دو تا میبینیم(احولیت). همین! این را در درون ذهن ببینیم. ببینیم که ذهن وقتی چیزی را میبیند، آن را دو تا میبیند، یکی آن فیزیک و یکی آن پندار که جزو واقعیت آن فیزیک نیست. (مثلاً من یک ماشین را میبینیم. یک واقعیت آن اتومبیل است و یک تعبیری که "من" از آن واقعیت میکنم. مثلاً میگویم "باکلاس" است یا "بیکلاس" است و اینجور تعبیرها. در ابتدای کتاب تفکر زائد محمدجعفر مصفا، این موضوع بخوبی توضیح داده شده.)
خب، از این موضوع هم که بگذریم میماند جریان لجاجت. ببینید دوست عزیز، وقتی فردی یک عبارتی را (مثل آفتاب آمد دلیل آفتاب) بدون توجه به معنیاش دائماً بکار میبرد، دارد لجبازی میکند. بچهها را حتماً دیدهای که وقتی لج میکنند دائماً یک چیز را تکرار میکنند بدون آنکه خود بدانند معنای حرفشان چیست.
نوبادی نوشت در عشق، خشم و نفرت و خشونت جایی ندارند. سپهر پرسید به چه دلیل میگویی در عشق، خشم و نفرت و خشونت نیست. نوبادی نوشت به این دلیل ساده که: آفتاب آمد دلیل آفتاب. این یعنی اینکه خود عشق بیانگر و دلیل خودش است. یعنی وقتی انسان در کیفیت عشق باشد به عینه این موضوع را میبیند و بلکه درک و حس و رواناً لمس میکند که در عشق، نه خشم است و نه نفرت و نه خشونت. آفتاب آمد دلیل آفتاب، گر دلیلت باید از وی رو متاب (یعنی اگه دنبال دلیل هستی، از عشق روگردان نشو تا دلیلش را درون خودش ببینی و تجربه کنی.)
عجیب آنکه نوبادی برای سپهر متنی دقیق و روشن را از کریشنامورتی دربارهء همین موضوع آورد، اما انگار سپهر اصلاً آن را نخوانده است!! نوشتهء کریشنامورتی بسیار ساده و رسا است. چطور به این متن توجه نمیکنید؟! (محض اطمینان، نوبادی این نوشته را در صفحهء اصلی میآورد. امیدوارم توجه بفرمایید.)
نوشتهاید "شما فطرت آدمی را فقط محدود به عشق میکنید". سپهر، عشق محدود نیست! به قول مولانا: عشق دریاییست قعرش ناپدید! نه اول دارد نه آخر. حد ندارد. سو هم ندارد. آن سوی بی سوئی است! انسان اصیل نامحدود است(مشخص است که در بعد روانی داریم صحبت میکنیم). عشق، عدم است، نیستی است، هستی نیست که محدود باشد.
پس چه باشد عشق؟ دریای عدم
درشکسته عقل را آنجا قدم
(و قابل توجه افرادی که میخواهند با بحثهای فلسفی – عقلی عشق را به حصار و محدودهء تصویرات ذهنی بکشند. تعریف ذهنی یعنی ارائه و تهیهء تصویر ذهنی از یک چیز. در حالیکه عشق و فطرت حالت و کیفیت است (آن هم زنده و پویا). برای همین است که نمیشود از آن تصویری ارائه داد. تعریفناپذیر است. درشکسته عقل را آنجا قدم.)
دریای عدم و نیستی فطرت، بیحد است. محدود نمیتواند باشد.
اما ادامهء سخن سپهرمان: یک سوال : ایا شما تا به حال از دست کسی یا موضوعی عصبانی نشده اید ؟ آیا تاکنون دچار ترس نشده اید؟ آیا از لحاظ عقلی درست است که وجود چنین هیجاناتی را در فطرت و وجود خود ودیگران انکار کنیم و بگوئیم که فقط حالت عشق بر ما حاکم است؟ این درست که در خودشناسی تاکید بر حالت عشق است ولی وجود حالاتی از قبیل خشم و تنفر و... نفی نشده است .
منظورت از "شما" کیست؟ نوبادی است؟ آیا سپهر نوبادی را میخواهد مرجع معتبر بداند؟ یعنی بر فرض اگر نوبادی ادعا کند تابحال اسیر خشم نشده است، سپهر میگوید "پس خشم در عشق نیست"؟!! یا برعکس، اگر نوبادی بگوید اسیر خشم شده، سپهر میگوید "پس خشم در عشق هست."؟!!
ببین سپهر، دقیق صحبت کن. دربارهء چه انسانی صحبت میکنی؟ شما که خودت میگویی کتابهای محمدجعفر مصفا را خواندهای بهتر از نوبادی قاعدتاً باید بدانی که انسان اسیر هویتفکری اسیر خشم، نفرت، خشونت، اضطراب، ترس و خیلی امور روانی نامطلوب است که اینها دائماً وی را در رنج و فشردهگی روانی قرار دادهاند. خوب، حالا تو داری دربارهء انسان اسیر هویتفکری صحبت میکنی یا انسانی که در کیفیت عشق و فطرتش است؟ انسان اسیر هویتفکری همهء اینها را دارد بعلاوهء رنجهای بیشتر. و انسانی که در فطرت خویش است هیچکدام از اینها را ندارد، و بلکه در باغ سبز عشق زندگی (روانی) دارد. باغ سبز عشق کاو بیمنتهاست، جز غم و شادی در آن بس میوههاست.
امیدوارم نوشتهء ساده و روان بالای صفحه، از کریشنامورتی، را بخوانیم.
یک هایکو برای دوستان دوستدار سکوت، مخصوصاً ابراهیم عزیز. این هایکو را مقدمهای بگیر برای نوشتهای که دربارهء سکوت خواهد نوشت.
هیچ یک سخنی نگفتند
نه میزبان،
نه میهمان
... و نه گلهای داوودی
