
نميدانم آيا واقعاً بعضيها اينقدر اين موضوع ساده را متوجه نميشوند که محمدجعفر مصفا نميتواند موضوعاتي ديني و حساس اجتماعي را که فوقالعاده حساسيتبرانگيز است را مستقيماً نفي کند؟! آيا اين افراد انتظار دارند که مثلاً محمدجعفر مصفا بگويد امام زمان وجود خارجي ندارد، مذهب عوام جز پوسته و اتوريته چيزي نيست، "خدا" وجود ندارد و ...؟!
و اصلاْ تو اگر خودت به يک حقيقتهايي پي بردهاي، چرا ديگر ميخواهي ديگري آن را تاييد کند؟
گروهی مدیتیشن را عبارت از تکرار یک مقدار الفاظ یا تمرینات عملی به اصطلاح ماورایی میدانند. ولی مدیتیشن به معنای واقعی یعنی غیبت هر نوع اندیشه از ذهن و نتیجتاً سکوت کامل آن. در این سکوت، ذهن از روشنایی و نیروهای فوقالعادهای برخوردار است. این نیروها هرگونه یاس، ناتوانی، خشم و ترس را از وجود انسان میزدایند. در این سکوت، هستی آدمی یکپارچه انرژی شور و شوق زیستن میگردد. تنها در این کیفیت است که شادمانی به معنای واقعی وجود دارد.
جیدو کریشنامورتی
ترجمهء مهرداد نبيلي رو بخون.
خوندمش. خيلي جالب بود.
پس خوندي.
آره. مال دوست مامانمه.
لاري رو يادت هست؟
هنوز دستم هست چون ميخواستم دوباره بخونمش. آره يادمه.
آها.
خوب. چي ميخواستين ازش بگين؟
ميخوام بگم لاري رو اگه يادت باشه، در اوايل همون رمان ميگه که دوست عزيزش رو که خلبان بوده از دست ميده و همين که بهش فوق العاده تعلق داشته باعث ميشه يک ضربه بخوره و سئوال براش پيش بياد پس دنيا يعني چي؟ دوست داشتن، عشق، وابستگي اينها پس چيه؟ و بدنبال اين سئوال ميره.
اوهوم. اما من يه ذره گيج شدم الان.
از چي؟
از اينکه بايد چيکار کنم.
در چه مورد؟
اينکه بدونم از دست خواهم داد، اگه اينو بدونم، چي ميشه؟ چه تاثيري روم ميذاره؟
متوجه نميشم. شما در مورد چيزي ميخواهيد تصميم بگيريد، خب بعد؟
يعني منظورم اينه که اگه اينو بدونم که روزي چيزايي که برام عزيزن رو از دست ميدم، چه تاثيري روم ميذاره؟
...
يعني بايد باعث بشه چي رو بفهمم؟ چه تغييري کنم؟ اينو نميفهمم.
آها...
ميدونين.. خوب هممون ميدونيم که روزي از دست ميديم... اما شايد باور نداريم. اگه به اين باور برسيم، چي ميشه؟
ببين، ميدونيم، اما فقط ميدونيم. حس نميکنيم. معني تعلق خاطر نداشتن بصورت عمومياش همين هست که هر چيزي رو هر لحظه ممکنه از دست بدم.
...
ببين، اگر من ميليون ميليون هم ثروت داشته باشم و تعلق به اون نداشته باشم، راحتم. يک درويش ميره پيش دوستش که ثروتمند بوده. ميگه چرا اين همه ثروت و خونه و اينها بهم زديو خودت رو اسيرشون کردي؟
خوب؟
پاشو بريم دنيا رو ببينيم. دوستش ميگه بريم. راه که ميافتند و کمي دور ميشند، درويش ميگه آخ من کشکولم رو جا گذاشتم. برگرديم بياريمش. دوستش ميگه من اون همه ثروت رو رها کردم ولي تو از کشکولت نگذشتي!
...
تعلق يعني وابستگي داشتن به تصوير چيزي، نه اينکه خود اون چيزها. تعلق، دروني است. بيروني نيست. يعني ذهني است. البته من دقيقاً نميدونم سئوال شما در مورد تعلق دقيقاً به چه موردي برميگرده.
داستان خيلي خوبي بود. يه ذره مغزم از قفلي در اومد. يه کم صبر کنين...
باشه.
ببينين، اگه به چيزي تعلق خاطر داشته باشيم، چي ميشه؟
ممکنه با از دست دادنش دچار آزردگي روحي بشيم.
خوب؟
خوب؟! خوب به جمالت.
بذارين، الان ميگم.
بگو. عجله نکن، راحت باش.
ببينين، توي اون آيهء قرآن گفته شده بود که هر چيزي که بهش تعلق خاطر داري رو بذار کنار و فقط منو بپرست.
خوب.
اين يعني چي؟
خيلي معني عميقي داره. ببين، يعني اينکه... نه، بذار اينطور بگم، ...
اين تعلق خاطر داشتن چيکار ميکنه؟!
تعلق خاطر ذهن رو ميبنده. چشم دروني، يعني باطن آدم رو کور ميکنه. ببين، مکانيسم تعلق رو که فهميدي چطوره، درسته؟ اينکه ذهنيه، درونيه. خوب؟
خوب بله.
حالا، من وقتي ذهناً فقط به يک چيز (مثلا ماشينم) مشغول باشم، و نگران باشم که الان کجاست، چطوره و ... ، اين يعني تعلق دارم، بهش وابستهام، و همين موضوع من رو دائماً از نظر ذهني مشغول نگه داشته، و ذهنم دائماً بهش فکر ميکنه (تازه سواي اينکه نگراني هم بدنبال داره)، خوب؟
خوب.
حالا، "فقط من رو بپرست" يعني اينکه غير من رو نپرست. يعني تعلق به هيچ چيز نداشته باش. يعني آزاد باش، دروناً. اين رو شنيدي از حافظ که زير بارند درختان که تعلق دارند/ اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد... يعني تعلق يکي از اساسيترين بدبختيهايي که مياره غمه (و نگراني). و اين باعث ميشه آدم رواناً تحليل بره. روشنه اين حرفا؟
آره، ولي ميخوام يه چيزي رو بدونم. اين تعلق نداشتن و بيخيالي يکي نيست؟ اينجوري حس ميکنم...
دقيقاً همونه.
اما بايد چه جوري باشه؟!
متاسفانه در جامعه و در تربيت ماها، دائماً بيخيالي رو يک ضد ارزش بهمون معرفي کردهاند. يعني انگار اگه آدم بدون مسئله باشه و چيزي براي نگراني نداشته باشه، زشته! اينطوري بهمون القاء کردهاند، ميگن سيب زمينيه، بيرگه.
فرق بيخيالي با بياهميتي چيه؟
يعني چي؟ بياهميتي؟!
اهمين ندادن!
به چي؟
مثلاً فرض کنين به آدمهايي که دور و برتون هستن و دوستشون دارين، اهمين ندين. بيخيال باشين، بعد چهجوري ميتونين بگين دوستشون دارين!؟!
پونه...
تازه اشياء هم همينطور...
پونه، سئوالت رو يک بار ديگه خودت بخون. و خودت اشکالش رو بگو.
صبر کنين بخونم.
ok
نميفهمم!
ببين، نوشتي ...
مثلاً فرض کنين به آدمهايي که دور و برتون هستند و دوستشون دارين، اهميت ندين. بيخيال باشين نسبت بهشون.
ازت ميپرسم: ميشه من کسي رو دوست داشته باشم و بهش اهميت ندم؟!
خوب من هم همينو ميگم.
پس دوستش ندارم! ولي ادعا ميکنم و فکر ميکنم و شايد خودم رو مجبور ميکنم که دوستش داشته باشم! حتي خودم هم نميدونم که واقعا دوستش ندارم. ميدوني پونه، ما خيلي از دوست داشتنهامون همينطوره! يعني بهمون القاء شده، حقيقي نيست، پوستيه، آبکيه.
آره ميدونم. منظور من هم اينه که نميشه يکي رو دوست داشته باشي ولي بهش اهميت ندي. ولي اينکه ميگين بي خيال باش... اين يعني چي؟
ببين...
ميخوام فرق بيخيال بودن و اهميت ندادن رو بدونم.
ما آدمهايي که از اصالتمون خارج شدهايم، همه چيز رو از بيرون بهمون القاء کردهاند. و به حکم اين بايد و نبايدها زندگي ميکنيم. مثلا بهمون ياد دادهاند که به پدر و مادرت احترام بذار ازشون نگهداري کن و هزار بايد و نبايد ديگه و ما بحکم اين بايد و نبايدها به حکم اين وظايف و تکاليف داريم زندگي ميکنيم. براي همينه که زندگي ما شده يک مشت تکليف، وظيفه. و اين اسارته، آزادي نيست. خوب؟
خوب.
اما اگه ما در اصالت انسانيمون، در خودمون باشيم، به چيزي که دوست داريم خودبخود، خودبخود، و خودبخود بدون اينکه بر خودمون تکليف کنيم که بايد به چي اهميت بديم و به چي نديم، خودبخود به آنچه بايد اهميت داد اهميت ميديم. و به آنچه نه، نه. در چنين حالتي، انسان هم بيخيال است و هم حس مسئوليتش رو داره! ولي اون حس مسئوليت از زيرزمين تا آسمون با اين چيزي که الان داريم فرق داره! تمام. بگو حالا.
خوب اينا قبول. اينا رو فهميدم، قبول هم دارم. اما هنوز نفهميدم که دوست داشتن و تعلق خاطر داشتن چي کار ميکنه که آدم رو از ياد خدا مثلاً دور ممکنه بکنه... نميدونم، خيلي فکر کردم به اينا اما متوجه نميشم.
ياد خدا يعني سکوت. ياد خدا يعني نبود فکر. تعلق داشتن يعني مشغوليت ذهن.
بيشتر توضيح بدين.
ببين، ...
در مورد "ياد خدا" بيشتر توضيح بدين!
وقتي تو به چيزي تعلق خاطر داري، بهش دائماً فکر ميکني، درسته؟
بله.
خوب، ياد خدا يعني نبودن همين فکرها. يعني برقراري و تحقق سکوت دروني. يعني فرو خوابيدن فکرها. متوجه ميشي چطور تعلق با ياد خدا در تضاده؟
اوهوم. دقيقاً. حالا فهميدم!! اشکم داره در مياد! خيلي باحال بود! ....
يه چيزي.... خدا يعني چي؟
خدا؟! ...
هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل مانم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليک عشق بيزبان روشنتر است
پس بذار دربارهاش حرف نزنيم تا خودش باشه. حالا کمکم بريم که ديروقته.
