سکوت
قرار بود کمی دربارهء سکوت بنویسیم. (دوستی میگفت یک آقایی چهل شب دربارهء فایدهء سکوت کردن صحبت کرده!)
خوب این را همه میدانیم که یک سکوت زبانی داریم و یک سکوت درونی، ذهنی. سکوت زبانی که مورد نظر ما نیست در اینجا. ما میخواهیم دربارهء سکوت درونی، سکوت ذهنی صحبت کنیم. ما دائماً در ذهنمان مشغول حرف زدنیم، اینطور نیست؟! با خودمان داریم حرف میزنیم. تصاویر ذهنی را جابجا میکنیم و این جابجایی را "تفکر" نامیدهایم. "تفکر" اصولاً چیزی جز سنجش و نقل و انتقال دانستهها نیست. با تفکر نمیشود به چیزی نو و تازه دست یافت. آنچه نو و تازه است معنوی است و معنویت با تفکر بدست نمیآید. فکر اصولاً نمیتواند بیرون از حیطهء دانش باشد. دانش، اندوختههای حافظه است. و آنچه در حافظه است تصاویر ذهنی است که تازه نمیتوانند باشند، کهنهاند.
ما با حرف زدن درون خود این تصاویر و اندوختههای کهنه را دائماً جابجا میکنیم. سکوت یعنی متوقف شدن این جابجاییها و نهایتاً دست برداشتن از این کهنهخواری. و در ادامهء آن، درک و تجربهء تازهگی روانی.
حال سئوال اینست که این سکوت چطور متحقق میشود. چه لمی میتوان در کار کرد تا این سکوت را تجربه کنیم؟
